آئین یک مرد

متن مرتبط با «خاطرات يوتاب» در سایت آئین یک مرد نوشته شده است

خاطرات

  • نیلوبلاگ

    نگرانم، خیلی نگرانم، چشمام داره دورم میزنه. چون من بهشون گفته بودم حقه زاری ندارید الان حال بدی دارم، مثل قدیما. مثل همون روزایی که شمابیمعرفتا بودید و دیدید. ولی مشکل اینجاست که الان دیگه هیچکدومتون نیستید. منم تنهام. تنهای تنها.میفهمید؟ یکی هم که مونده بود اونم رفت. یعنی من رنجوندمش. اونم داره وبلاگش خاک میخوره.مثل همه شماهایی که ههههههههههههههههههههههگذاشتید رفتید و دیگه پشت سرتونم نگاه نکردید.... من از هیچ کدومتون نمیگذرم.از هیچ کدومتون. یعنی هیچ کدومتون دلتون واسه دنیایی که اینجا ساختیم تنگ نمیشه؟چجوری ممکنه آخه.!!!! منم بالاخره یه روز از اینجام...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    خاطرات یک خون آشام | خاطرات آمپول زدن تینا | خاطرات تنبیه بدنی | خاطرات کودکی | خاطرات يوتاب | خاطرات خون آشام | خاطرات شیاف گذاشتن | خاطرات ختنه | خاطرات شمال |