
زمین و زمان گله دارند از حال و روزم محو خنده های تلخم میشوند، آنانکه دمی بر نفسم گذر میکنند کاش میشد قاتل این روزها باشم کاش میشد به دار آویخت این بی انصافی زمان را کاش میشد سینه سپر کرد در مقابل بیخیالی اش و آنوقت فاتحه ای در وصفش می سراییدم و تمام این روزها را در کنارش خاک میکردم شاید هم خود را ...!!! .................................................................................... پی نوشت1: چرا زمان هم چشم برهم زدن مصداق گرفت؟؟؟؟؟؟؟ پی نوشت2: همتون هنوز برام زنده اید، پس خودتونو به مردن نزنید. من صدای قلبتونو میشنوم. ...
ادامه مطلب
این روزا دیگه همه واسه ثبت خاطراتولحظاتشون دست به قلم میشن یا به هرشکلی بالاخره از اتفاقات روزمره شون نت برداری میکنن.حالا یا از ترس فراموشی یا اینکه احساس میکنن دیگه روزی میرسه که خاطرات خیلی راحت محومیشه... واقعیتش منم فکرکردم باید بعضی از لحظات زندگیمو حتما ثبت کنم.حالاچه خوب و چه بد. البته من بایداین مطلب رو توی دوقسمت میذاشتم.ولی خب عیب نداره.چون قسمت اولش که شروع خوندن واسه ارشد بود رو توی دست نوشته های کاغذیم ثبت کردم. این قسمت رو گفتم اینجاهم بذارم که وبلاگم ازم کینه به دل نگیره.چون بالاخره من عاشق نوشتنم اونم توی کاغذ.شایدواسه همینم هست که کل...
ادامه مطلب