الان حال بدی دارم، مثل قدیما. مثل همون روزایی که شمابیمعرفتا بودید و دیدید.
ولی مشکل اینجاست که الان دیگه هیچکدومتون نیستید. منم تنهام. تنهای تنها.میفهمید؟
یکی هم که مونده بود اونم رفت. یعنی من رنجوندمش. اونم داره وبلاگش خاک میخوره.مثل همه شماهایی که ههههههههههههههههههههههگذاشتید رفتید و دیگه پشت سرتونم نگاه نکردید....
من از هیچ کدومتون نمیگذرم.از هیچ کدومتون.
یعنی هیچ کدومتون دلتون واسه دنیایی که اینجا ساختیم تنگ نمیشه؟چجوری ممکنه آخه.!!!!
منم بالاخره یه روز از اینجامیرم و به خدا دیگه برنمیگردم. شاید زیرخاک.شایدم روی خاک...
موندم شماچجورآدمایی هستید که حتی یه نگاه به وبلاگ دوستانتون نمیکنید.
شایدم باید خوشحال باشم که هنوز اینجام.باید خوشحال باشم که هنوز دل دارم.چون من نمک گیره خاطره هام هستم.همه خاطراتیی که باشماها داشتم.ولی انگار بودن شماها برام خیلی جدی بوده.
عجب.چشام یاری نمیکنه. وگرنه دلم ازتون پره.خیلی ...............................................................
برچسب: خاطرات,خاطرات یک خون آشام,خاطرات آمپول زدن تینا,خاطرات تنبیه بدنی,خاطرات کودکی,خاطرات يوتاب,خاطرات خون آشام,خاطرات شیاف گذاشتن,خاطرات ختنه,خاطرات شمال,
نویسنده: آدرین خوشنام